چندتا حرف کوچولو

سلام

یه دنیا مرسی واسه عزیزایی که میان و کامنت میذارن

یه دنیا مرسی واسه عزیزایی که میان و کامنت ن میذارن

یه دنیا مرسی تقدیم به عزیزایی که اصلا نمیان که بخوان کامنت بذارن یا نذارن

فقط یه درخواست مختصر داشتم

اینکه:اینجا دفتر شعر منه وتنها چیزی که اینجا اصله فقط و فقط وفقط شعره

اگر نظری هست راجع به شعر بدین

اگه نقدی دارین لطفا فقط به شعر...

بازم مرسی

بۆ هەلەبجەی شەهید

با رفتنت  تمام  جهان  درد  می کند                                     این روزهای بی هیجان درد می کند

ازغصه ی جنازه ی بی خون تو شهید                                    پشت هزار سال زمان درد می کند

                                           

 

 

بازار سیاه و بی فروغی است،زمین                                زنجیر و طلسم و بند و یوغی است زمین

گفتند که مردەای!ولی بوی تو را...                                  من میشنوم...عجب دروغی است زمین

 

 

با بغض غریب کوچەات هم‌دردم                                   هر جا بروم  پیش تو  برمیگردم

ای شهرشهید سوخته،از نظرم                                  یک لحظه اگرفراموش شوی نامردم

 

 

 

تکرار  عذاب  رفتنت  سنگین  است                              با دیدن پیکرت سرم پایین است

سالی که نکوست ازبهارش پیداست                           آغاز غمت شروع فروردین است

سلام

ای قبلۀ قبیلۀ غمهای ناتمام

پیغمبر بدون امت وآیین من سلام

خون دل تمام جهان خونبهای تو

این روزگار سنگدلی ات،نازنین به کام

اعجاز دستهای تو را هیچکس ندید

جز رنگ مومنانۀ چشمی که هی مدام

دنبال رد پای عبورت پریده است

تکرار فصلهای به آذر رسیده است

من را که هیچ فصل خدا را به هم زدی

قانون شعر و قافیه ها را به هم زدی

رفتی ضمایر (تو) و (ما)را به هم زدی

(من) ماندم و صرف غم و بغض شعرهام

حالا شبیه من شده ،هرچیز بعد تو

مانند من.من،من، منی رو به انهدام

دیگر بس است قلب غزل را تکان نده

میترسم از وداع،بمان،باز هم سلام!

 

پی نوشت:اشکال وزنی بعضی ابیات تعمدی است

کودکی های بر باد رفته

چشم‎های کنجکاو و کودکانه‎اش را چه خوب عادت داده است به ندیدن! به دست‎های آرزومندش یاد داده است که هرگز نخواهد و انگار آنها خوب معنی نخواستن و ندیدن را آموخته‎اند. او که حسرت رفتن به مدرسه و درس خواندن هنوز بر دلش سنگینی می‎کند، او که هنوز شانه‎های کوچکش کوچکند برای تحمل کیف و کتابش! چقدر زیبا درس قناعت و بزرگی می‎دهد، درس نخواستن و تحمل کردن و به دوش کشیدن "تنگ‎دستی". او خوب می‎داند معلم صبر شدن یک عمر زندگی نمی‎خواهد، دود چراغ نمی‎خواهد، درس و کتاب و مدرسه نمی‎خواهد، تنها یک دنیا درد می‎خواهد و کوچک‎مرد قصه این شهر داشته‎هایش آن‎قدر بوده که این‎چنین معلمی شود. این‎جا پر است از کوچک مردان و زنانی که زود بزرگ می‎شوند. بزرگ می‎شوند که زیر چنگال‎های "جهان مدرنیته" زجه بزنند! که دهان "تضاد و شکاف" کودکیشان را ببلعد! کوچک زنان و مردان بزرگی که شاید حتی نمی‎دانند طبقه و تضاد طبقاتی چیست. معنی تبعیض و اختلاص و اقتصاد خرد و کلان و... را نمی‎فهمند. آنها اصطلاح بزرگ‎ترها را نمی‎فهمند، جهان بزرگ‎ترها آنها را نمی‎بیند، اما به اجبار باید بزرگی کنند! درک کنند و بفهمند! فرزندانی که نه کودکیشان رؤیایی شیرین است که دلتنگش شوند و نه دلشان ضعف می‎رود برای دیدن فرداهای بی‎امیدشان. بلاتکلیف‎اند مانند محل کارشان! همین چهارراه‎هایی که راه‎هایشان گم شده است. حامد یکی از همین میلیون‎ها کوچک‎مرد بزرگ است. کودکی که سر چهارراه فال می‎فروشد که همه یادشان برود هنوز کودک است. او که نمی‎داند معنی آرزو چیست، آینده‎اش چه می‎شود، از شنیدن واژه امید تعجب می‎کند، وقتی از خوشبختی حرف می‎زنی خنده‎اش می‎گیرد و "حسرت" تنها چیزی است که خوب می‎شناسد. (حامد هرآنچه دارد را هرگز نمی‎خواهد و هرآنچه می‎خواهد، ندارد) زیاد حرف نمی‎زند، می‎توان گه‎گاهی حرف‎هایش را از میان چشمانش خواند، شاید احساس غریبی می‎کند، با غریب‎هایی که شبیه او نیستند، شاید ما را از خودش نمی‎داند، شاید چون شبیه او نیستیم نمی‎خواهد وارد دنیایش شویم. می‎روم و کنارش می‎نشینم، دارد فال‎هایش را مرتب می‎کند. - سلام - سلام (سرش را بلند نمی‎کند) - حالت چطوره آقا پسر؟ خوبی؟ - مرسی آبجی، فال می‎خوای؟ - هم فال می‎خوام هم می‎خوام یه خورده باهات حرف بزنم. - (تعجب می‎کند) با من؟ - آره با تو - چی می‎خوای بگی؟ - چیز خاصی نمی‎خوام بگم، می‎خوام بدونم اسمت چیه؟ چند سالته؟ - که چی بشه؟ - همین‎جوری، دوست دارم باهات آشنا بشم، یه کم باهم حرف بزنیم، تو نمی‎خوای؟ - (سکوت می‎کند و تنها متعجبانه نگاهم می‎کند، دوباره سرش را پایین می‎اندازد) - نمی‎خوای بگی اسمت چیه؟ - حامد - آقا حامد! - (سکوت) - آقا حامد چند سالته؟ - ۱۰ سال - کلاس چندمی؟ - هیچی! - هیچی؟ مگه مدرسه نمیری؟ - نه! - آخه چرا؟ - خب برم که چی؟ هرکی که درس خونده الان بیکاره! (حسرت چشم‎هایش را نمی‎تواند پنهان کند، دارد موضعی می‎گیرد که خودش هم قبولش ندارد، بلند می‎شود که برود) - حامدجان فعلا میشه چند لحظه با من حرف بزنی و کارت رو بذاری کنار؟ زیاد وقتت رو نمی‎گیرم. - آبجی بی‎خیال، برو دیگه، الان چه وقت حرف زدنه وسط کاسبی ما؟ (بدون اراده خنده‎ام گرفت، از لحنش، از اینکه می‎خواهد حتی حرف زدنش هم مثل بزرگ‎ترها باشد، شیرین حرف می‎زند، اما دلم گرفت، دلم می‎سوخت از اینکه جای خودش نبود، از اینکه کودک بود و کودکی نمی‎کرد!) - ببخش حامدجان، حق با توئه ولی فقط چند لحظه بیشتر وقتت رو نمی‎گیرم. - (با بی‎میلی) بفرما آبجی، در خدمتم. - گفتی چرا درس نمی‎خونی؟ - گفتم که آخرش میشه بیکاری! - یعنی اصلا دوست نداشتی درس بخونی؟ - (سکوت) - آقا حامد! نمی‎خوای جواب بدی؟ - خب چرا! اولاش دلم می‎خواست درس بخونم، ولی بابام میگه درس بخونی که چی بشه؟ از الان روی پای خودت وایسا، ولی مامانم دوس داره درس بخونم. - بابات چیکاره‎س حامدجان؟ - روزنامه می‎فروشه، ۲تا چهارراه پایین‎تر - بابات چند سالشه؟ - نمی‎دونم! - چندتا خواهر،برادر داری؟ - ۲تا خواهر کوچیک‎تر از خودم دارم. - اونام درس نمی‎خونن؟ - اونا کوچیکن، مدرسه نمیرن. - گفتی مامانت دوس داره درس بخونی، آره؟ - آره، همیشه به بابام میگه. - خب؟ - بابام دعواش می‎کنه، میگه انقد تو سر این بچه ننداز، داد می‎کشه، بابام زود عصبی میشه، همش داد می‎زنه، مامانم به خاطر همسایه‎ها دیگه چیزی نمیگه. - تو چی؟ خودت چیزی نمیگی؟ (می‎خواستم بپرسم کتکتان هم می‎زند، پشیمان شدم، خجالت کشیدم، از اینکه داغ دلش تازه شود، از اینکه حسرت چشم‎هایش را ببینم وحشت داشتم. چیزی نگفتم، تنها نگاه می‎کردم به چشم‎های حامد و غرور چشم‎هایی که هرگز درد حامد را نمی‎بینند!) (ادامه می‎دهد) - می‎خوام کار کنم که پولام زیاد بشه، اون‎وقت با پول خودم میرم مدرسه، مامان هم خوشحال میشه! - آفرین! می‎خوای چیکاره بشی؟ - دوست دارم دکتر بشم، مامان هم دوست داره. - معلومه مامانت رو خیلی دوست داری، آره؟ - اوهوم! - خب آقا حامد، من دیگه بیشتر از این مزاحمت نمیشم ولی دوست دارم این‎بار که دیدمت با پول خودت رفته باشی مدرسه! - (چند لحظه فکر می‎کند و می‎گوید:) شما زودزود میای اینجا؟ - نه زیاد! چطور مگه؟ - آخه یه کم طول می‎کشه که من پول جمع کنم و برم مدرسه، اگه تو زود بیای من هنوز مدرسه نرفتم. (بغض سنگینی گلویم را گرفته بود، تمام تنم آتش گرفت، از صداقت حرف‎هایش، از عظمت امیدش، بزرگی حسرتش. کاش می‎توانستم بفهمم چه در سرش می‎گذرد! با بغض جواب می‎دهم:) - باشه حامدجان، پس من یه خورده دیرتر میام! - باشه - همیشه همین‎جا وایمیسی حامد؟ - آره، یا این‎جا یا چهارراه بالاتر! - یکی از فال‎هایش را برمی‎دارم، پولش را به زور قبول می‎کند، چقدر بزرگ است، چقدر زود بزرگ شده است!! از حامد خداحافظی می‎کنم، آن‎طرف‎تر از یک پسرک دیگر یک روزنامه می‎خرم و حامد و رؤیاهایش را تنها می‎گذارم. تمام حرف‎هایش میان سرم رژه می‎روند، بغض سنگینی تمام وجودم را فرا گرفته، روزنامه را باز می‎کنم، صفحه روزنامه پر است از آمار فقر، اعتیاد، درصد بیکاری و خبرهایی از کودکان کار... کار کودکان شامل: گل‎فروشی سر چهارراه‎ها، فال فروشی، بادکنک فروشی، کار داخل مترو، زباله‎گردی، واکسی، کارگری در کوره‎پزی‎ها و مزارع و ترمینال‎ها می‎شود. سن این کودکان بین ۵ تا ۱۵ سال در نوسان است. طبق آمار جهانی، سالانه ۲۵ میلیون کودک "محروم از کودکی" می‎شوند و ۱۲ میلیون مستقیم وارد بازارکار می‎شوند.(کار تمام‎وقت) ۶۱ درصد این کودکان در آسیا و اقیانوسیه، ۳۰ درصد در آفریقا، ۷ درصد نیز در آمریکای لاتین هستند و اروپا و آمریکای شمالی تنها ۲ درصد را دارا هستند. متأسفانه این کودکان به صورت وسیع‎تری مورد سوءاستفاده قرار می‎گیرند و به کودکان قاچاق تبدیل می‎شوند. علل کار کودکان: ۱-فقر ۲-اجبار خانواده و والدین ۳-شکاف طبقاتی ۴-افزایش خانواده‎های بدسرپرست، بی‎سرپرست و تک سرپرست ۵-فقر فرهنگی ۶-مهاجرت ۷-اعتیاد والدین ۸-درگیری مستمر در خانواده طبق ماده ۷۹ قانون اساسی، کار کودکان زیر ۱۵ سال ممنوع است، اما متأسفانه در جهان و همین‎طور ایران، هر سال درصد کار کودکان افزایش می‎یابد و بیشترین کودکان کار ایران در شهرهای: تهران، خراسان، کردستان و لرستان است. انگار همیشه شهرهای کردنشین باید در صدر جدول محرومیت‎ها و دردها قرار بگیرند. طبق آمار در ایران ۳۴ درصد پسران و ۴۲ درصد دختران روستایی از نعمت درس خواندن محروم‎اند. البته در کشوری که ۱۴ میلیون نفر از جمعیتش در زیر خط فقر قرار دارند، افزایش تعداد کودکان کار دور از انتظار نیست. هم‎اکنون از مجموع ۱۳ میلیون و ۲۵۳ هزار کودک ایرانی، ۳ میلیون و ۶۰۰ هزار نفر خارج از چرخه تحصیل‎اند و یک میلیون و ۷۰۰ هزار به طور مستقیم درگیر کار هستند. هرچند زیاد یا کم بودن این آمارها فرقی به حال حامد و حامدها نمی‎کند. آیا می‎تواند او را به مدرسه ببرد؟ می‎تواند آرامش را به خانه‎اش برگرداند؟ آیا می‎تواند شرایطش را تغییر دهد؟ شاید حرکت‎هایی خودجوش همچون عمل دانشجویان و جوانان تهرانی در سپتامبر ۲۰۱۱ که در حمایت از کودکان کار ۲ ساعت از روز را در خیابان‎ها به شیشه‎شویی مشغول بودند، کمی بر زخم کودکان مرهم بگذارد اما... درد هم‎چنان باقی است. تنها منتظرم و امیدوار که بار دیگر از سر چهارراه گذشتم، حامد با پول هرکس که شده به مدرسه رفته باشد! به خانه که می‎رسم فال را باز می‎کنم و از خواندنش لبخندی بر لبم نقش می‎بندد، شاید از سر درد، شاید هم...: "گر دو روزی چرخ گردون بر مراد ما نرفت/دایما یکسان نباشد حال دوران غم مخور"

 

 

از روزهای دور آمده ای، و پس از سالها درست روبرویم ایستاده ای،

حالا از نزدیک میتوانم کامل شدن ماه را ببینم...

 

هیروشیمای کوردستان

تنم که از کف پا تا شقیقه میسوزد
دلم به حال جهان هر دقیقه میسوزد
دلم برای جهانی که بی تو بی معناست
دلم برای جهانی که آخر دنیاست
دلم برای جهانی که غیرتش لال است
دلم برای جهانی که مهد انفال است
دلم به حال جهان..نه ،دلم به حال خودم
که بین دغدغه های زمانه گم شده ام
دلم برای خودم ،این منی که میپوسد
دلم به حال خودم لحظه لحظه میسوزد
خودم که از همه ی واژه ها طلبکارم
و از تمام خدایان مرگ بیزارم
که مرگ بوی تو را از مشام شهر گرفت
و جرعه جرعه نفسهات طعم زهر گرفت
شبی زمین و زمان زیر بار غم،خم شد
و رنگهای حلبچه کبود ماتم شد
تو را به طرز غریبانه در وطن کشتند
بدون تهمت و زندان و سوظن کشتند
تو را به جرم عظیم زبان مادری ات
بدون قاضی وشاهد و بی کفن کشتند
تو رفته ای و زمین اشتباه پابرجاست
شکست پشت جهانی که آخر دنیاست
و نیستی و غمت، آب را می سوزد
که در مقابل عطشت آفتاب می سوزد
 
 
 
بعدانوشت:
انفال:اسم عملیاتی که در سال1988توسط صدام به منظور نسل کشی کردها انجام شد وطی چند ماه3000روستای کرد نشین نابود و180000کورد بی دفاع قتل وعام شدند
حلبچه:شهری کوردنشین در عراق که در سال1988 توسط نیروهای صدام با گاز شیمیایی بمباران شد و 5000نفر در عرض چند ساعت شهید شدند
 

یک شب بیا وشور خودت را به رخ بکش

شاعر شو و شعور خودت را به رخ بکش

یخ بسته شعر؛ بر سر انگشت  واژه ها

برگرد وباز شورخودت رابه رخ بکش

داوودی خزان پر از بغض بی ترک

با نغمه ای؛زبورخودت رابه رخ بکش

گردآفرید؛بر سر تو شرط بسته ام

پا پس نکش؛غرور خودت رابه رخ بکش

آتش گرفته عشق؛سیاپووش شب شکن!

باران بپوش عبور خودت را به رخ بکش

بی تو تمام  ثانیه ها لنگ می زنند

بشکن قرق ظهور خودت را به رخ بکش

بانوی غم!کژال غزلهای سربه زیر

امشب بیا حضور خودت را به رخ بکش



پ,ن:این کار به قیمت گرفتن ی صفر تو درس عربی تموم شد؛تا صبح نشستم درس بخونم,یهو بخودم اومدم که ای دل غافل صبح شده وما هنوز تو خم یه کوچه دیگه ایم

ممنوع...

آوردن اسم تو حتی زیر لب ممنوع

فرقی ندارد با سبب یا بی سبب،ممنوع

وقتی که حتی خوابها هم پاسبان دارند...

پرسه زدن در آرزوی نیمه شب ممنوع!!! 

اتل متل توتوله

گاو حسن چ جوره

گاوشو بردن هندستون!!!

{انگار به خیر می گذرد!}

دختر کردی بسسس......

همیشه اینجای بازی حوصله ات سر می رود

می روی

می دوی و مرا می کشی دنبال دلت!

...

گفتم که:بلد نیستم این بازی گرگم به هوا......یی اش کردی آخر!

حرف به گوش چشمهایت نرفت و نرفت و...

...نرفتی قایم بشوی؟

من آمدم.

ده ه ه ه ه

بیییییییییس

سی ی ی ی

چ چ چ چ چه آسان کار دست بختم می دهد این

باااااااااااااااا لاااااااااااااااااا

ب..........لن...دی

که بلند می شوی!

آنقدر بلند تا چشمهای بازیگوشت مرا گم می کند

دخ   ت  ر   هن   دی....

و حالا دستهای او میان دستهایت

بغض می کند این دختر کوردی اتل متل توتوله

اسمشو بذار ....

ولش کن

حالادیگر اسم هم نمیخواهد!!!

 

 

 

 

 

شال سیاه،عینک دودی،صدای جیغ

فریادهای ممتد او که:برو!بمیر!

هی گیج میخوری که خودت را امان دهی

بی فایده ست،چرخ نزن!مرجع ضمیر

 

کر میشوم به لحن صدای نبودنت

گم میشوی و گور من از سیلی سکوت...

پر میشود. پای دلم لیز میخورد

به سالهای بعد پر از تار عنکبوت

 

گم کرده ردپای تو را توی واژه هام

حسی شبیه حسد برگه ای سیاه

تعبیر زجه های به خشکی رسیده ام

عمریست از نبودن تو، تا شب گناه

 

شک میکنم به شعر غم آلودت

دلتنگی بدون شاهد یک دیوار

به اشکهای پشت سرم هرگز...

به بغضهای بسته ی پر تکرار

 

شک میکنم به روح یقینهایم

به دستهای ملتمس یک مرد!

دلشوره های پشت سر هم که:

من را به لحظه های تو میآورد

¤ ¤ ¤

این چادر سیاه عزا،برق چشمهات

بانومبارکت!به تنت خوش نشسته است

داری فریب میخوری از زجه های خیس

این بغضهای لعنتی،که ترا هم شکسته است

 

صد بار فاتحه خواندم که سالگرد...

اما دوباره باز تو تحویل میشوی

خط میزنی نگاه مرا ،چال میکنی

بر گورهای خاطره قابیل میشوی

 

از سطر اول لب تو تا نبودنت

هر روز ثانیه هایم جریمه شد

حبس ابد به تهمت آغوشهای گرم!

بوی تنت که به پیراهنم ضمیمه شد

 

هی لرز میشوم که تبت را بیاوری

روی کبود لبم این:قطبهای پیر!

تا میرسم حوالی مرداد خنده هات

فریاد میزنی!که:نگفتم برو بمیر!!؟؟

 

هی زجر میشوم که دکمه ی پیراهنت مرا

تا حس کنجکاوی یک درد می کشد

عطر حضور شوم زنی روی شانه هات

چشمان خیس من که شبی سرد میکشد

 

یک برگ زرد لای دلت ناپدید شد

از فصل شانه های تو تا بغضهای من

مغلوب میشوم به تنی که نمانده است

مغلوب حادثه در جنگ تن به تن!!!

 

دست زنی که روی دلت چتر میشود

با عشوه ی زنانه ای هم دست میشوی

من مرگ می جوم و می چکم که تو:

از خنده های لعنتی اش مست میشوی

 

دستت که سنگ میزند این جسم خسته را؛

تکرار هرشبه ی مرگ ناتمام...

آرام خط بکش این مرز را رفیق!

مابین شور تو وگور شعرهام

پاهایم را گم کرده ام از هول کابوس ٬تا بیایم رفته باشی٬

ساعت ۷ بار صدایم می زند

دیر است و من تا به تو...

نه به تا...

تا به تاست کفشهایم

نخواهم رسید....

حالا دیگر روزهاست که حسم نمیکنی

چشمهای تو کر شده است

یاصدای من کور؟

لال شود  پاهایی که تو را از من گرفت

نبودنت  (ه)واسم را به هم ریخته...

نقطه...سر خط______

می شود روزی تمامی دنیا را به حسادت بودنت متهم کنم؟

می شود هراس چشمانم را به یقین دستانت بشویم؟

می شود بی بودن هیچ غریبه ای تنها بر من بتابی؟

.....

آرزو داشتم تمام اینها را بی علامت سؤال برایت بخوانم

اماببخش

علامت دیگری برایم نمانده است

چشمهایم اشک کم آورد بارید نقطه هایم را!

سه تا کار قدیمی... 

 

 

۱...............

خشکسالی گناه ابرها نیست

...

شنیده ام در

با

ران

نخواهی آمد

...

عصایم را به ابرها زده ام.

 

۲...........................

/خشت خشت/وجودم را به تو میسپارم

تامی توانی /پیک/بزن بر سر احساسم

/حکم/کماکان همان دل است

 

 

 

۳...............................

۱)

...

از این مثلث هابیزارم

بایدضلع سوم رابرداشت

قطعم کنی یا بگذری...

فرقی نمی کند/از کدام سو بروی

همین کافیست که

تنها تو باشی و من

 

۲

...

ضلع سوم برداشته شد

ازارتفاع چشمانت که افتادم قاعده به هم ریخت

حالا تو ماندی وآغوش....

کجای این معادله افتادم؟؟؟

بدون شرح!!!!

 

بغض من آرامتر!!گم شد،مسیرشانه اش

٪٪٪٪

ریخت یک شب بی بهانه!شانه ی مردانه اش

 

 

یه رباعی

¤¤¤

از لحن نحیف وساکت اشعارم

ازسیب وفریب وعشق وشب بیزارم

¤¤¤

بیتابی تن٬وسوسه ی بوسه ی دار

امشب چه قدر هوای مردن دارم

¤¤¤

من گولئ زؤر ترسه نؤکم

 

ئه ترسم با٬بموه رینئ

ئه ترسم خؤر بمژاکینئ

ئه ترسم مه ل بمشکینئ

به لام

له تؤفانی ئه شقت

قه ت ناترسم!

قه ت قه ت

له ئاگری چاوانت دلگیر نابم

له به ر پیتا خؤم راده خه م

ئه بم به فرمیسکی چاوت

به لکوو به گؤنات بمریژی

رؤژئ هه زار جاریش ئه مرم

ئه گه ر

له دلتا بمنیژی...

،،،بیش از یک غزل.....

رفتی که با مرگ دل از باور بیفتم

زیرهجوم طعنه ها پرپربیفتم

¤¤¤

آنقدرماندم پای جای ردپایت

تابا تبارسرزنشها در،بیفتم

¤¤¤

امشب زلیخا می شوم،تاپیش چشمت

ازچشم مردم های بی باور،بیفتم

¤¤¤

رفتم که ازترس خدای عشق ،امشب

پای خدای سنگی آزر بیفتم

¤¤¤

پیغمبرتنهاییم،برگردونگذار

آیین عشقم بشکند،کافربیفتم

¤¤¤

بعدازتودیگرزندگی تجویز زشتی ست

بایدبه فکرچاره ای بهتربیفتم

¤¤¤¤¤¤¤

 تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری دوم www.pichak.net كليك كنيد