شال سیاه،عینک دودی،صدای جیغ
فریادهای ممتد او که:برو!بمیر!
هی گیج میخوری که خودت را امان دهی
بی فایده ست،چرخ نزن!مرجع ضمیر
کر میشوم به لحن صدای نبودنت
گم میشوی و گور من از سیلی سکوت...
پر میشود. پای دلم لیز میخورد
به سالهای بعد پر از تار عنکبوت
گم کرده ردپای تو را توی واژه هام
حسی شبیه حسد برگه ای سیاه
تعبیر زجه های به خشکی رسیده ام
عمریست از نبودن تو، تا شب گناه
شک میکنم به شعر غم آلودت
دلتنگی بدون شاهد یک دیوار
به اشکهای پشت سرم هرگز...
به بغضهای بسته ی پر تکرار
شک میکنم به روح یقینهایم
به دستهای ملتمس یک مرد!
دلشوره های پشت سر هم که:
من را به لحظه های تو میآورد
¤ ¤ ¤
این چادر سیاه عزا،برق چشمهات
بانومبارکت!به تنت خوش نشسته است
داری فریب میخوری از زجه های خیس
این بغضهای لعنتی،که ترا هم شکسته است
صد بار فاتحه خواندم که سالگرد...
اما دوباره باز تو تحویل میشوی
خط میزنی نگاه مرا ،چال میکنی
بر گورهای خاطره قابیل میشوی
از سطر اول لب تو تا نبودنت
هر روز ثانیه هایم جریمه شد
حبس ابد به تهمت آغوشهای گرم!
بوی تنت که به پیراهنم ضمیمه شد
هی لرز میشوم که تبت را بیاوری
روی کبود لبم این:قطبهای پیر!
تا میرسم حوالی مرداد خنده هات
فریاد میزنی!که:نگفتم برو بمیر!!؟؟
هی زجر میشوم که دکمه ی پیراهنت مرا
تا حس کنجکاوی یک درد می کشد
عطر حضور شوم زنی روی شانه هات
چشمان خیس من که شبی سرد میکشد
یک برگ زرد لای دلت ناپدید شد
از فصل شانه های تو تا بغضهای من
مغلوب میشوم به تنی که نمانده است
مغلوب حادثه در جنگ تن به تن!!!
دست زنی که روی دلت چتر میشود
با عشوه ی زنانه ای هم دست میشوی
من مرگ می جوم و می چکم که تو:
از خنده های لعنتی اش مست میشوی
دستت که سنگ میزند این جسم خسته را؛
تکرار هرشبه ی مرگ ناتمام...
آرام خط بکش این مرز را رفیق!
مابین شور تو وگور شعرهام